نشانه
خداوندراهی راکه هرانسانی بایدبپیماید بانشانه هایی نوشته,تنهاکافیست نشانه ها را یافت
اين نگاه به نيروهاي امريكايي و يه جورايي استفاده ابزاري از اونها براي سرنگوني دشمن عين سياست بود و معتقدم طالباني انساني تمام قد سياسيه . او معتقد بود امريكا چه ما بخواهيم چه نخواهيم قدرت اول دنياست و تاثيرگذار در عرصه هاي سياسي و اقتصادي و نظامي و بايد با پنبه سرش رو بريد و از قدرتش براي منافع ملت بهره برد ... اين گفت و گو ادامه پيدا كرد و دراين خصوص و درباره راههاي خروج به مرور نيروهاي امريكايي و انتقال قدرت به عراقيها هم طرح هايي داد كه نخواست در خبر منعكس بشه ... زماني كه مسئول دفتر ايرنا در بغداد بودم اتفاقات زيادي برام رخ داد كه هركدوم مي تونه سرفصل يك كتاب چندصدصفحه اي باشه.اين اتفاقات گاه به قدري تلخ و سخت بود كه از اين ماموريت هميشه به ماموريت جهنمي ياد مي كنم.براي مرخصي و دريافت حقوق به تهران اومده بودم و دربرگشت همراه دوستي كه باخودروي نمره ديپلماتيك سفارت به تهران اومده بود همراه شدم تابه بغداد برگرديم.به دليل برخي مشكلات،لب مرز خسروي چندساعتي معطل مانديم و اين برايمان خيلي گران تمام شدچون حدود ۶۰ كيلومتر از اين مرز تانخستين شهرفاصله داشت كه تماما بيابان باجاده هاي ناامن وتاريك بود.اين مسير همواره توسط راهزن ها و اشرار و گهگاهي منافقين زيرپوشش قرارداشت و فقط بايد در روشنايي روز عبور ميكرديم حال انكه دقايق زيادي از تاريك شدن هوا گذشته بود كه ما از مرز عبور كرديم.من راننده خودروي پرشياي موتور زانتيايي كه دوست وزارت خارجه ايم مالكش بود، بودم و به دليل نيمچه ترسي كه تو دل هردومون افتاده بود سكوت اختيار كرديم و در تاريكي مطلق جاده بي نشان راهنمايي رانندگي رو با سرعت بالاي ۱۸۰ طي مي كرديم.چون شيشه ها بالا بود صداي اطراف رو نداشتيم اما ناگهان نورهاي قرمزي از جلوي ماشين به سرعت رد شد كه به دليل تجربه اين چنين صحنه اي در دوران جنگ متوجه شدم به سمتون در حال شليك هستن . من سرعتم رو زياد كردم و براي اينكه استرس به دوستم وارد نكنم وقتي پرسيد اينا چي بود گفتم شب پره !!!... شليك همچنان ادامه داشت.ناگهان در تاريكي مطلق جاده حس كردم در حدود ۵۰ متريمون بلوك سيماني بزرگي وسط جاده كاشتن كه عربها بهشون مي گفتن "سيطره".باقدرت تمام پامو گذاشتم رو ترمز اما با اون سرعت نمي شد خودرو رو كامل متوقف كرد و براي همين خيلي شديد با سيطره برخورد كرديم . هردو با سر رفتيم تو شيشه جلو و ماشين تقريبا تا شيشه جمع شد.دوستم كه انگاري هنوز درجريان حمله و شليك قرار نداشت دو دستي زد تو سرش و نگران ماشينش بود اما من منتظر سررسيدن شغالهايي كه بريزن و جونمون رو بگيرن . همينطور هم شد . به يك دقيقه نكشيد كه دو تا ماشين لندكروز پر از آدم هاي مسلح ريختن اطرافمون . من فقط به دوستم كه كمي خون از سرش ريخته بود رو صورتش گفتم كه خودشو بزنه به بيهوشي . اونها اومدن و يه دوري زدن . يكيشون گلنگلدن كشيد و منم فاتحه ام رو خوندم . يك لحظه تمام لحظات زندگيم مثل فيلم جلوي چشمام عبور كرد و پايان زندگيم رو كاملا متصور شدم .دور ماشين چرخي زد و به زبان عربي گفت " سياره تعبان".كمي تو چشمام زل زد. انگاري دلش سوخت ... ماشين رو گشتن . صندوق عقب و داخل.تصور كرد چيزي گيرشون نيومده و به كاهدون زدن .دو تا آدم سر و كله خوني و يك ماشين داغون.ما چيزي همراه نداشتم جز يك دوربين عكاسي كه داخل كيفش ۲۵هزار دلار اداره بود كه براي پرداخت اجاره ملك مورد اجاره دفتر همراه داشتم و از شانسم دراين برخورد شديد به زير صندلي رفته بود.سارق ها از كشتنمون چيزي عايدشون نمي شد و بعداز چند دقيقه رفتن. ما يكساعتي اونجا بوديم تاچند تا ماشين ون كه از شانس ما باهم حركت كرده بودن و چندنفر مسلح همراه داشتن رسيدن.يه جورايي خدا فرصت ديگه اي بهمون داد و بنا رو بر ادامه زندگي ما رقم زد.با اون ماشين ها به بغداد رفتيم و فرداي آنروز باچندنفر در روز اومديم و ماشين رو به قصرشيرين منتقل كرديم.ناگفته نماند آن دوست محترم وزارت خارجه اي كه اصرارداشت من در مكاتبه با خبرگزاري مدعي بشم راهزنها مبلغ ۲۵ هزاردلار رو از ما زدن تا نصفشو به جاي خسارت ماشينش برداره به دليل عدم تمكين من از اين درخواست تاريال آخر خسارت ماشينشو گرفت.اگرچه بعدها به دليل مصائبي كه برخي مديران نالايق ايرنا رقم زدن شرمنده خودم و خانواده ام شدم و هنوزم هستم كه چنين ماموريتهاي مخاطره اميزي رو پذيرفتم ... سال 1377 همراه رئيس جمهور وقت ( سيد محمدخاتمي) به مشهد سفر كردم . طبق روال اينگونه سفرها رئيس جمهور در جمع مردم هر شهر سخناني ايراد مي كرد كه به چند بخش" يادآوري نام و خاطره شخصيت هاي برجسته"."اعلام تعداد شهدا و جانبازان و بسط اين موضوع به ميزان رشادت مردم آن خطه و "همچنين بيان مشكلات و نارسايي هاي موجود در آن منطقه و اينكه وجود اين مشكلات در شان مردم نيست و و دادن وعده هايي براي مرتفع ساختن مشكلات " و " اعلام طرح هاي عمراني و اقتصادي در شرف افتتاح يا در دست اجراي منطقه " ... اين روال در هر شهري تكرار مي شد و من در هرشهر نام چند چهره برجسته نام برده شده رو درخبر قيد مي كردم .آقاي خاتمي درجمع مردم مشهد نيز طبق همين روال از شخصيت هاي بزرگ اين شهر نام برد كه تقريبا نام 20 شخصيت برده شد و براساس اصول خبرنويسي براي تنظيم بهتر خبر فقط به ذكر نام چند چهره برجسته تر و نامي تر بسنده كردم.خبر مخابره شد و چند ساعت بعد آقاي خوشرو *معاون تبليغات دولت مراجعه كرد و برخلاف نامش با ترشرويي به من توپيد كه فلاني چرا نام همه چهره هايي كه اقاي خاتمي اعلام كرد در خبر نياوردي و منم با خونسردي توضيح دادم كه كار خبرنگاري كتابت و تاريخ نگاري نيست بلكه خبرنگار بايد به صورت مختصر و مفيد تمامي مطالب مهم يك سخنران رو تنظيم خبري كنه ... اما اين آقا گفت ما شما رو نياورديم كه هرطور دوست داري بنويسي وبايد همه مطالب رو مو به مو بنويسي.دوباره با خونسردي گفتم من خبرنگار يك رسانه دولتي هستم كه با هزينه دولت اومدم نه هزينه پدري شما و براساس تعاليمي كه ديدم خبر تهيه مي كنم و بهتره شما هم به كاري كه تجربه و تسلط نداري دخالت نكني. اين جرو بحث و جدل ما با وساطت آقاي صادق روحاني نژاد خبرنگار صدا و سيما پايان گرفت و آقاي خوشرو باعصبانيت رفت و منم خودمو اماده كردم براي هرگونه برخورد.نيم ساعت بعد ( حدود ساعت 12 شب ) اقاي وردي نژاد مديرعامل وقت با من تماس گرفت و وقتي توضيح من رو درباره تنظيم خبر شنيد ضمن تشكر و خسته نباشيد گفت خبرت رو خوندم و خيلي هم خوب تنظيم شده بود شما با جديت به كارت ادامه بده .بعدها جرو بحث هاي خبري و ممانعت من برای دخالت های بی مورد اقاي خوشرو در تنظیم اخبار باعث شد كه ايشان خصومت شخصي با من پيدا كنه و حتي بارها تلاش كرد نامم رو از فهرست خبرنگاران اعزامي به سفرهاي خارجي رئيس جمهور خط بزنه اما اقاي وردي نژاد تا اخرين روزي كه در اين حوزه فعاليت كردم تاكيد داشت كه تمامي سفرهاي داخلي و خارجي رو بايد فقط من برم و واقعا اين حمايت های مثال زدني رو از کمتر مدیری سراغ دارم که به حق این چنین پشتیبان و حامی نیروی خودش باشه .اميدوارم ايشان هرجا كه هست موفق و پيروز و در پناه داور برحق باشه. *آقاي خوشرو به دليل تلاش و اصرار بر نقش آفريني در نحوه تنظيم اخبار در جمع خبرنگاران به "محور ياب" شهره شده بود. حدود ۱۹ سال داشتم ... يكي دو سالي از پايان جنگ گذشته بود و من تونستم ديپلمم رو در مجتمعي كه براي رزمندگان از درس جا مانده تاسيس كرده بودن بگيرم ...دوره اي بود كه خيلي از هم سن و سالان من تو شش و بش كنكور و دانشگاه بودن اما من بيشتر علاقه داشتم وارد كار آزاد بشم ...بعدازچند صباحي گشت و گذار و شور و مشورت يك مغازه تو ميدان فرحزاد با همياري يكي از دوستان راه انداختيم ... مغازه بستني فروشي ... سعي داشتم تو اين زمينه از ذوق هنري و دست خط خوبم استفاده كنم و مغازه رو به گونه اي تزيين كردم و محصولاتمون رو به گونه اي ارائه كردم كه خيلي زود مغازه گرفت ... جوري شد كه دخل شب جمعه مغازه تو سال ۶۹ حدود يكصد هزارتومن بود ! همزمان پدرم خيلي اصرار داشت كه يه كار دولتي و به قولش آبرومند داشته باشم ... نمي خواستم مخالف توصيه پدرم رفتار كنم از طرفي كار ازاد رو دوست داشتم ... اون زمان دوستاني در جبهه پيدا كرده بودم كه گهگاهي بهشون سر مي زدم ...اونها بچه هاي نظام آباد و خيابان حسيني و مسجد سبحان بودن ... يك شب كه رفته بودم اونجا به يكي از دوستانم به نام مهدي عابديني (در حال حاضر عمده ترين تاجر و فعال دستگاههاي لبنياتي تو كشوره ) مشكلم رو مطرح كردم و گفتم عليرغم ميل باطنيم به خاطر توصيه و اصرار پدر مي خوام چند وقتي تو يه كار دولتي برم اما تصميم جدي براي ادامه كار ندارم ... مهدي گفت مي ري خبرگزاري كار كني؟گفتم چه جور جايي هست؟گفت هيچي بابا مي ري بيرون با مردم حرف مي زني و يه چيزايي مي نويسي و وقتت هم دست خودته و همش ولي تو خيابونا و مي توني به كار آزادت هم برسي ! گفتم بد نيست ... همون لحظه مهدي رو به آقايي كه اونطرف تر تو مسجد نشسته بود گفت : اهاي حسين ... اين آقا مجيد مثل داداشمه و بچه جبهه ايه ... از فردا مي اد پيشت خبرگزاري ... اون آقا كه لبخندي به لب داشت اشاره كرد برم پيشش و گفت فردا بيا خيابون وليعصر دو راهي يوسف اباد خبرگزاري جمهوري اسلامي ... گفتم بيام پيش كي ... باز خنديد و گفت حسين نصيري ... من فرداي اونروز قبل از اينكه براي خريد مغازه برم بازار رفتم خبرگزاري ... وقتي يادم مي افته خندم مي گيره كه با يه كفش گيوه و تيپ كاسبي رفتم خبرگزاري ...در ورودي يه كيوسكي داشت كه هم بازديد بدني مي شدن مراجعين هم اطلاعات بود .. سراغ حسين نصيري رو گرفتم ... نماينده حراست كه اونجا نشسته بود و امروز از عكاسان ايرناست يه نگاه عاقل اندر سفيهي كرد و گفت احتمالا با عبدالله نصيري كار داري نه حسين نصيري ...( عبدالله نصيري مسئول دفتر مدير عامل بود واين فقط يك تشابه فاميلي بود نه چيز ديگر) . وقتي رفتم طبقه چهار دفتر مدير عامل ديدم اين اقاي نصيري اوني نيست كه من ديدم ... يهو همون اقاي ديشبي كه تو مسجد ديده بودم از تو اتاق اومد بيرون و با خنده به استقبالم اومد ... اونجا بود كه تازه متوجه شدم اين بابا مديرعامل خبرگزاريه ...اون منو به محمدتقي روغنيها مديرخبر وقت معرفي كرد و من از اون روز وارد كار خبر شدم و كارم رو شروع كردم ... اونروزها با وجود افرادي همچون مرحوم بورقاني، عيسي سحرخيز ،حسن ابادي ،تنكست ، خانم ارگاني،روغنيها ،خادم و جوانفكر ، اسلامي فرد و ديگران محيط خبرگزاري به قدري فعال و پرنشاط بود كه من يواش يواش جذبش شدم و موندگار و اينطوري شد كه نون خور دولت شدم و دخل كار آزاد رو با اون همه جذابيت با حقوق چندر غاز دولتي و كار پردردسر و پر مشغله خبري معاوضه كردم ...بعدها كار خبر به قدري منو جذب خودش كرد كه شبانه روز وقتم رو وقفش كردم بدون اينكه خسته بشم و قدرتم تحليل بره ...اگرچه بعدها محدوديت ها و ممنوعيت ها و نامهرباني هاي بسياري ديدم كه انگيزه ام رو يه جورايي سوزوند ... تا بعد ... در پناه حق
با این حال فعالان بخش خصوصی منتظرند دولت بسته جدید بعد از انتخابات را عرضه کند.افزایش نقدینگی احتمالا تنها راه کار در کوتاه مدت است.با افزایش نقدینگی کنترل و مهار تورم به شیوه قبل از انتخابات دیگر ممکن نخواهد بود.
گزارش های رسمی از افزایش 3 درصد نرخ بیکاری در تهران خبر می دهد.طی یک ماه و نیم گذشته 1646 کارگر به خیل کارگران اخراجی پیوستند.
اخراج 500 کارگر از شرکت روکش چوبی ایران 900 کارگر از کارخانه صنایع مخابراتی از راه دور و 230 کارگر هتل آزادی طی یک ماه و نیم گذشته در رسا نه ها گزارش شده است.
در 500 کارخانه 200 هزار کارگر از 3 تا 50 ماه حقوق در یافت نکرده اند.
این وضعین البته طبیعی است . ایرالکو مجبور است محصولات خود را حدود 700 تومان زیر بازار در بورس کالا بفروشد که باز هم به دلیل بالاتر بودن قیمت المینیوم نسبت به بازار های جهانی خریداران استقبال نمی کنند.این بحران باعث شده تولید ایرالکو 50 درصد کاهش یابد.
شرکت های بزرگ صنعت فولاد بورسی با میانگین بازدهی منفی 44 درصد طی تیر ماه 87 تا پایان تیر ماه 88 دوران رکود را تجربه می کنند .
با واردات بیش از یک میلیون تن شکر در سال گذشته ، 50 درصد واحدهای تولیدی شکر در مدار زیان قرار گرفتندو در باقی کارخانه ها نیز تولید عملا متوقف شده است.
چک مبادله شده در نظام بانکی در پایان سال گذشته نسبت به سال پیش از ان 42 درصد کاهش یافت.
این در حالی است که چک های برگشتی 7.8 درصد افزایش پیدا کرد که از بعد جنگ تا به حال بی سابقه بوده است .
گزارش های بورس نیز حاکی از سراشیبی سقوط در 150 شرکت بورسی است.
60 درصد ظرفیت تولید کنندگان لوازم خانگی نیز غیر فعال شده است.
ساخت وساز در تهران حداقل 60 درصد کاهش یافته است.
در حال حاظر 56 هزار میلیارد تومان بدهی بانکی وجود دارد.
تعداد فزاینده بیکاران و نیمه بیکاران به گونه ای محتوم در ورای این رکود و ورشکستگی پیاپی کارخانه جات است.کارگران به اقشار زیر طبقه سقوط خواهند کرد.آنان دراستیصال کامل برای بقای خود به اشتغال غیر رسمی روی خواهند آورد .از این پس میلیونها یقه آبی(کارگر) که جامعه علیرغم توانایی که دارند خواهان کارشان نیست ،خود را بازنده مناسبات جدید می پندارند.
طی چند ماه گذشته تمامی اخبار دال برشکل گیری گسترده اعتراضات یقه آبی ها دارد .ادامه روند کنونی و بی توجهی به رکود بنگاههای اقتصادی موج اعتراضات آبی را به راه خواهد انداخت.
انگیزه اصلی این حرکت خودجوش نگرانی از گرسنگی خانواده و شیر خشک فرزند نوزاد و اجاره مسکن آخر ماه و ادامه تحصیل فرزند و درمان همسر است .این اعتراضات کاملا جدی است و با گردو بازی پانکی های سبز و شلتاق بازی طفیلی و غفیلی های جردن و شهرک غرب متفاوت است.
هر نفر که بیکار شود با خود حداقل 4 نفر را به زیر خط فقر می برد.این خانواده بدون شک مستعد فساد می شود.سرکوب جنبش آبی ها و برگزاری دادگاه فیروزه ای ،حتی اگر به تواب سازی هم بیانجامد ،باز هم مانع فساد و انحرافات اجتماعی نخواهد شد.آنومی و دختران فراری، ایدز و کودکان خیابانی و طلاق و اعتیاد و سرقت و قتل موج قرمزی است که پس از بی توجهی به اعتراضات آبی به سادگی قابل مهار نخواهد بود.
| Design By : Night Skin |


