تبليغاتX
نشانه

نشانه

سلام رفقا ... ببخشيد كه چند وقتيه چيزي ننوشتم ... راستشو بخوايد چيزي واسه گفتن نداشتم ... فكر مي كنم هميشه نمي شه همه چيزهايي كه از زندگي درك مي كنيم بنويسيم ... اومدم يه چيزي اينجا بنويسم ... از اون چيزهايي كه ادم دوست داره برا دلش بگه ... اينروزها يه موضوعي اپيدمي و فراگير شده و هممونم كم و بيش متوجهش مي شيم حالا يا خودمونو مي زنيم به اون راه كه نمي دونيم چي به چيه يااينكه مي فهميم اما خب يه جورايي همرنگ جماعت مي شيم ... به نظرم بيشتر آدما اوني نيستن كه نشون مي دن ... نظر شما چيه ؟ پيش از اينا اينطوريا نبود ... طرف تو هر مرام و مسلكي كه بود همونطوري هم بود اما الانا طرف اونطوري نيست كه تو جامعه خودشو معرفي مي كنه و چقدر بده اين موضوع ... حالم بد مي شه همش از اين جور آدما ... آفتاب پرست و صد رنگ ...  

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 19:4 توسط مجيك |


كار طاقت فرسا در گروه سياسي باعث شد مدير اخبار وقت(جمشيد شفيعي) ماموريتي تشويقي برايم فراهم كنه به جزيره قشم.قرار براين شد در اين ماموريت مينه راه اندازي دفتر و همچنين گزارشي از قابليت هاي خبري اين جزيره تهيه كنم . البته به صورت شفاهي اينطور گفت كه برو و كمي استراحت كن. اما بهرحال هيچ كجا براي يك خبرنگار سياسي نمي تونست محل استراحت باشه ولو جزيره قشم.در بحبوحه ابطال راي مردم بندر عباس و جزيره قشم در انتخابات مجلس ششم يا پنجم بود.شوراي نگهبان بدون هيچ توضيحي آرا مردم اين دو شهر رو ابطال كرده بود. آقاي عليزاده عضو شوراي نگهبان و در عين حال رئيس سازمان ثبت اسناد و املاك كشور بودند.باخبر شدم براي شركت در مراسم آغاز بكار اداره ثبت اسناد و املاك قشم به اين جزيره تشريف مي آرن و اين فرصتي بود براي من خبرنگار سياسي كه سين جيني درباره چگونگي و علل ابطال آراي مردم قشم داشته باشم.آقاي بوشهري مديرعامل وقت منطقه ازاد قشم از من خواست به دليل اصرار اقاي عليزاده بر اينكه سفرشان صرفا در سمت ثبتي وي است از پرسش هرگونه سوال سياسي پرهيز كنم.منم تلويحا پذيرفتم اما ... در پايان اين سفر يكروزه كه همه چيز به خوبي و خوشي طي شد در فرودگاه بعداز كلي سوال و جواب ثبتي ايشان سخناني با اين مضمون كه مردم محروم و زجر ديده قشم از وضعيت اقتصادي و معيشتي خوبي برخوردار نيستند و دولت در اين زمينه كم كاري داشته بيان كرد.همين جملات باعث شد انگيزه پرسش سياسي من برانگيخته شود . پرسيدم جناب عليزاده شما سخنان بسيار مفيدي بيان كرديد و واقعا جاي تحسين است كه محروميت و نارساييهاي مردم محروم اين منطقه رو در اين چند ساعتي كه تشريف اورديد با هوشياري فراوان متوجه بشيد اما يك سوال مطرح است انهم اينكه همين مردم مظلوم و محروم با هزاران اميد و آرزو فردي را براي رسيدگي و پيگيري مشكلاتشان برگزيدند اما شوراي نگهبان بدون ارائه هيچ دليلي اين گزينش و انتخاب را باطل اعلام كرد.چرا؟ اقاي عليزاده كه از طرح اين سوال جا خورده بود نگاهي غضب آلود به بوشهري كرد با اين معنا كه مگر من نگفتم سوال سياسي نباشد . بوشهري هم متعاقبا لب گازه اي سمت من كرد . اما من مصر براي گرفتن پاسخ بودم. عليزاده گفت ما نبايد براي هرچيزي پاسخ بدهيم و دليل ارائه كنيم . منم بلافاصله گفتم تا جايي كه مي دانم و خوانده ام بنيانگذار اين انقلاب همواره مسئولان را موظف به پاسخگويي به مردم و خود را خادم مردم مي دانست و پسنديده است شما مسئولان كه داعيه پيروي از آن پير فرزانه داريد اين رويه را پي بگيريد . عليزاده گفت اصلا شما روزنامه نگارها همتون دنبال شر هستيد از اون اكبر گنجي گرفته تا بقيه و همينطور كه اين جملات را مي گفت به ضبط خبرنگاري من يورش برد و نوارش را برداشت و از جايش بلند شد. من لبخندي زدم و گفتم بهرحال اين سخنان در حافظه من خبرنگار نقش بست.من آن خبر را مخابره كردم و با پيگيري و اصرار فراوان و دستور معاون خبر وقت روي خط ويژه استفاده شد.بعدها كه به عنوان مسئول دفتر ايرنا در غرب استان مازندان منصوب شدم يكروز همين آقاي عليزاده براي شركت در مراسم افتتاح دفتر جديد ثبت اسناد به چالوس امده بود كه در كنفرانس خبري وقتي من شروع كردم به پرسش مرا به جا آورد و گفت شما اينجا هم هستي؟گفتم حاج آقا ما خبرنگاران مثل زبل خان همه جا هستيم يه بار جنوب يه بار شمال يه بار تو كوير يه بار تو دل جنگل و    هميشه هم ذهنمان پر است از سوالاتي كه بايد بپرسيم و مسئولان هم بايد جواب دهند ... !!!    

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 18:55 توسط مجيك |


زماني كه مسئول دفتر ايرنا در بغداد بودم اتفاقات زيادي برام رخ داد كه هركدوم مي تونه سرفصل يك كتاب چندصدصفحه اي باشه.اين اتفاقات گاه به قدري تلخ و سخت بود كه از اين ماموريت هميشه به ماموريت جهنمي ياد مي كنم.براي مرخصي و دريافت حقوق به تهران اومده بودم و دربرگشت همراه دوستي كه باخودروي نمره ديپلماتيك سفارت به تهران اومده بود همراه شدم تابه بغداد برگرديم.به دليل برخي مشكلات،لب مرز خسروي چندساعتي معطل مانديم و اين برايمان خيلي گران تمام شدچون حدود ۶۰ كيلومتر از اين مرز تانخستين شهرفاصله داشت كه تماما بيابان باجاده هاي ناامن وتاريك بود.اين مسير همواره توسط راهزن ها و اشرار و گهگاهي منافقين زيرپوشش قرارداشت و فقط بايد در روشنايي روز عبور ميكرديم حال انكه دقايق زيادي از تاريك شدن هوا گذشته بود كه ما از مرز عبور كرديم.من راننده  خودروي پرشياي موتور زانتيايي كه دوست وزارت خارجه ايم مالكش بود، بودم و به دليل نيمچه ترسي كه تو دل هردومون افتاده بود سكوت اختيار كرديم و در تاريكي مطلق جاده بي نشان راهنمايي رانندگي رو با سرعت بالاي ۱۸۰ طي مي كرديم.چون شيشه ها بالا بود صداي اطراف رو نداشتيم اما ناگهان نورهاي قرمزي از جلوي ماشين به سرعت رد شد كه به دليل تجربه اين چنين صحنه اي در دوران جنگ متوجه شدم به سمتون در حال شليك هستن . من سرعتم رو زياد كردم و براي اينكه استرس به دوستم وارد نكنم وقتي پرسيد اينا چي بود گفتم شب پره !!!... شليك همچنان ادامه داشت.ناگهان در تاريكي مطلق جاده حس كردم در حدود ۵۰ متريمون بلوك سيماني بزرگي وسط جاده كاشتن كه عربها بهشون مي گفتن "سيطره".باقدرت تمام پامو گذاشتم رو ترمز اما با اون سرعت نمي شد خودرو رو كامل متوقف كرد و براي همين خيلي شديد با سيطره برخورد كرديم . هردو با سر رفتيم تو شيشه جلو و ماشين تقريبا تا شيشه جمع شد.دوستم كه انگاري هنوز درجريان حمله و شليك قرار نداشت دو دستي زد تو سرش و نگران ماشينش بود اما من منتظر سررسيدن شغالهايي كه بريزن و جونمون رو بگيرن . همينطور هم شد . به يك دقيقه نكشيد كه دو تا ماشين لندكروز پر از آدم هاي مسلح ريختن اطرافمون . من فقط به دوستم كه كمي خون از سرش ريخته بود رو صورتش گفتم كه خودشو بزنه به بيهوشي . اونها اومدن و يه دوري زدن . يكيشون گلنگلدن كشيد و منم فاتحه ام رو خوندم . يك لحظه تمام لحظات زندگيم مثل فيلم جلوي چشمام عبور كرد و پايان زندگيم رو كاملا متصور شدم .دور ماشين چرخي زد و به زبان عربي گفت " سياره تعبان".كمي تو چشمام زل زد. انگاري دلش سوخت ... ماشين رو گشتن . صندوق عقب و داخل.تصور كرد چيزي گيرشون نيومده و به كاهدون زدن .دو تا آدم سر و كله خوني و يك ماشين داغون.ما چيزي همراه نداشتم جز يك دوربين عكاسي كه داخل كيفش ۲۵هزار دلار اداره بود كه براي پرداخت اجاره ملك مورد اجاره دفتر همراه داشتم و از شانسم دراين برخورد شديد به زير صندلي رفته بود.سارق ها از كشتنمون چيزي عايدشون نمي شد و بعداز چند دقيقه رفتن. ما يكساعتي اونجا بوديم تاچند تا ماشين ون كه از شانس ما باهم حركت كرده بودن و چندنفر مسلح همراه داشتن رسيدن.يه جورايي خدا فرصت ديگه اي بهمون داد و بنا رو بر ادامه زندگي ما رقم زد.با اون ماشين ها به بغداد رفتيم و فرداي آنروز باچندنفر در روز اومديم و ماشين رو به قصرشيرين منتقل كرديم.ناگفته نماند آن دوست محترم وزارت خارجه اي كه اصرارداشت من در مكاتبه با خبرگزاري مدعي بشم راهزنها مبلغ ۲۵ هزاردلار رو از ما زدن تا نصفشو به جاي خسارت ماشينش برداره به دليل عدم تمكين من از اين درخواست تاريال آخر خسارت ماشينشو گرفت.اگرچه بعدها به دليل مصائبي كه برخي مديران نالايق ايرنا رقم زدن شرمنده خودم و خانواده ام شدم و هنوزم هستم كه چنين ماموريتهاي مخاطره اميزي رو پذيرفتم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 13:9 توسط مجيك |


همیشه دیدم و شنیدم که برخی از جوانان جویای نام علاقه بسیاری به حرفه خبرنگاری دارن.شاید مهمترین دلیلش عدم اطلاع و اگاهی درست از گرفتاریها و مصائب این شغل باشه.مهرماه ۱۳۷۶قرار براین شد که اقای خاتمی که به تازگی رئیس جمهور شده بود درحرکتی نمادین و قابل تحسین زنگ آغاز سال تحصیلی رو در مدرسه روستای"بنمار"استان اردبیل به صدا دربیاره.حدودساعت ۶ بعدازظهر با هواپیما ازتهران به سمت اردبیل حرکت کردیم نزدیکیهای اردبیل خلبان اعلام کردکه به زودی در فرودگاه این شهربه زمین می نشینیم.من کنارپنجره بودم و نگاه می کردم...مه عجیبی بود و باند دیده نمی شد... یکهو من حس کردم هواپیما در حال برخورد با یک ساختمونه که بعدها فهميدم برج مراقبت بوده.واقعا به طور معجزه اسایی هواپیما بعداز تکان های وحشتناک که باعث حالت تهوع اکثر مسافرین شد دوباره اوج گرفت. همهمه ای در هواپیما شکل گرفت و من که اشهدم رو خوندم.هزار فکر تو سرم اومد. با خودم گفتم حتما خرابکارها کاری کردن که هواپیما سقوط کنه . چون شایعه ترور خاتمی اون زمان در فضای سیاسی جامعه زمزمه می شد.بهرحال بعداز چند دقیقه ای خلبان اعلام کرد که به دلیل مه غلیظ قادر به فرود نیست و به باید به تهران برگردیم .ما به تهران برگشتیم و پس از فرود درفرودگاه مهراباد یکی دو ساعتی علاف بودیم و دوباره سوار شدیم این بار بایک هواپیمای دیگه.این توضیح رو دادن که هواپیمای قبلی به دلیل سبک بودن قادر به فرود در فرودگاه مه الود اردبیل نبود.اما جالب اینجاست که همون اتفاق اول باردیگه رخ داد و این هواپیما هم نتونست در اردبیل فرود بیاد و ناچار به تبریز رفتیم و در فرودگاه اونجا به زمین نشست.شاید نوشتن و مرور این چند سطر بدون توصيف اوضاع و احوال روحي و جسمي مسافران خیلی راحت باشه اما كافيه تو ذهنتون تصور كنيد كه به يكباره هزاران متر ارتفاع كم يا زياد كنيد و متوجه بشيد كه چه آشوبي در درونتون رخ مي ده . من در اون چند ساعتی که رو هوا بودم مرگ رو جلوی چشمام هنگام دوبار فرود ناکام درفرودگاه اردبیل دیدم و بارها خودم رو لعنت کردم که چرا این شغل رو انتخاب کردم.اين فقط گوشه اي از شغل پرخطر خبرنگاري بود . يكي دو خاطره از اين دست رو كه برام اتفاق افتاده در روزهاي اينده خواهم نوشت . بدرود      

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 19:6 توسط مجيك |


 

سال 1377 همراه رئيس جمهور وقت ( سيد محمدخاتمي) به مشهد سفر كردم . طبق روال اينگونه سفرها  رئيس جمهور در جمع مردم هر شهر سخناني ايراد مي كرد كه به چند بخش" يادآوري نام و خاطره شخصيت هاي برجسته"."اعلام تعداد شهدا و جانبازان و بسط اين موضوع به ميزان رشادت مردم آن خطه و "همچنين بيان مشكلات و نارسايي هاي موجود در آن منطقه و اينكه وجود اين مشكلات در شان مردم نيست و و دادن وعده هايي براي مرتفع ساختن مشكلات " و " اعلام طرح هاي عمراني و اقتصادي در شرف افتتاح يا در دست اجراي منطقه " ... اين روال در هر شهري تكرار مي شد و من در هرشهر نام چند چهره برجسته نام برده شده رو درخبر قيد مي كردم .آقاي خاتمي درجمع مردم مشهد نيز طبق همين روال از شخصيت هاي بزرگ اين شهر نام برد كه تقريبا نام 20 شخصيت برده شد و براساس اصول خبرنويسي براي تنظيم بهتر خبر فقط به ذكر نام چند چهره برجسته تر و نامي تر بسنده كردم.خبر مخابره شد و چند ساعت بعد آقاي خوشرو *معاون تبليغات دولت  مراجعه كرد و برخلاف نامش با ترشرويي به من توپيد كه فلاني چرا نام همه چهره هايي كه اقاي خاتمي اعلام كرد در خبر نياوردي و منم با خونسردي توضيح دادم كه كار خبرنگاري كتابت و تاريخ نگاري نيست بلكه خبرنگار بايد به صورت مختصر و مفيد تمامي مطالب مهم يك سخنران رو تنظيم خبري كنه ... اما اين آقا گفت ما شما رو نياورديم كه هرطور دوست داري بنويسي وبايد همه مطالب رو مو به مو بنويسي.دوباره با خونسردي گفتم من خبرنگار يك رسانه دولتي هستم كه با هزينه دولت اومدم نه هزينه پدري شما و براساس تعاليمي كه ديدم خبر تهيه مي كنم و بهتره شما هم به كاري كه تجربه و تسلط نداري دخالت نكني. اين جرو بحث و جدل ما با وساطت آقاي صادق روحاني نژاد خبرنگار صدا و سيما پايان گرفت و آقاي خوشرو باعصبانيت رفت و منم خودمو اماده كردم براي هرگونه برخورد.نيم ساعت بعد ( حدود ساعت 12 شب ) اقاي وردي نژاد مديرعامل وقت با من تماس گرفت و وقتي توضيح من رو درباره تنظيم خبر شنيد ضمن تشكر و خسته نباشيد گفت خبرت رو خوندم و خيلي هم خوب تنظيم شده بود شما با جديت به كارت ادامه بده .بعدها  جرو بحث هاي خبري و ممانعت من برای دخالت های بی مورد اقاي خوشرو در تنظیم اخبار باعث شد كه ايشان خصومت شخصي با من پيدا كنه و حتي بارها تلاش كرد نامم رو از فهرست خبرنگاران اعزامي به سفرهاي خارجي رئيس جمهور خط بزنه اما اقاي وردي نژاد تا اخرين روزي كه در اين حوزه فعاليت كردم تاكيد داشت كه تمامي سفرهاي داخلي و خارجي رو بايد فقط من برم و واقعا اين حمايت های مثال زدني رو از کمتر مدیری سراغ دارم که به حق این چنین پشتیبان و حامی نیروی خودش باشه .اميدوارم ايشان هرجا كه هست موفق و پيروز و در پناه داور برحق باشه. 

*آقاي خوشرو به دليل تلاش و اصرار بر نقش  آفريني در نحوه تنظيم اخبار در جمع خبرنگاران به "محور ياب" شهره شده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 19:32 توسط مجيك |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

پیش از این گهگاهی می نوشتم ... برا دلم ... اما یهو نوشتنم نیومد ...دلم پوسید و پوکید ... با خودم قهر کردم انگار...همش بدبیاری و گرفتاری ... ای دیگه ... منم همه چیزو ریختم بهم ... اما الان هیچ اعتراضی ندارم ... زندگیه دیگه ... لختی دراین زمونه چرخی می زنیم و می ریم پی کارمون ... حالا پس از وقفه ای دوباره نوشتنم اومده انگار ... از امروز می نویسم درباره همه چیز و همه کس و همه جا ... می نویسم ... هرچه بردل آمد تا بلکه بر دلی نیز بنشیند ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه





آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته چهارم آبان 1388

هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387


آرشیو موضوعی

جامعه
شعر
اقتصاد
نشانه


پیوندها

اون همیشه هست
آدمک
آرامش آن سوي خيال
خوابهايم
خط خطی
آقا زاده
تورجان
ناگهان ترد مي شوم
زندگی زیباست
قرارمون تو آسمون
بدون سانسور
فکر کن
تولد
همه چیز درباره همه چیز
جنگل های شمال (شهاب)
mrbeep
ميزان نيوز
تحليل روز
حزب الله
رجا نيوز
الف
العربيه
بيبيسي!
بهنود
امروز
اعتمادملي
قلم نيوز
ايرنا
ايسنا
فارس
مهر
جهان
خواندنيها
كانون زنان
كيهان
خبرآنلالين
مردمك
ملي مذهبي
ميهن
ميزان
نوانديش
پارسينه
پيك نت
پيك ايران
روز
تابناك
اصول
موج سبز
عكس
راي من
جوان
مجمع روحانيون
چراغ ازادي
مددي
آپلود
خاطرات و خطرات خبرنگاران
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin